سلام بر تو ای دختر ایران و ای خواهر من،
من فرزند ایرانم، یكی از برادران و خواهرانِ تو!حرف هایم شنیدنی است. تو را به قدر یك قلبِ شكسته
قسم می دهم سیاهه ی قلمم را بخوان. خدا كند ضرر نكنی!
امروز هوا چطور بود؟ روز خوبی بود نه؟ چه فرقی با
دیروز داشت؟ امروز به خدا چی گفتی؟ وای... ببخش، چقدر سوال می پرسم. آخر می دانی احساس
می كنم هوا گرد و غبار دارد. آسمان هم چنگی به دل نمی زند. فكر می كنم امروز مثل دیروز
بود و گویا فرقی نكرده. ولی هر چه نگاه كردم هیچ كس را مهربان تر از خدا ندیدم. تو
چطور فكر می كنی؟
راستی آیا این حرف درست است كه بعضی از دخترانِ ایران،
خدا را فراموش كرده اند؟ جدیداً به چشمهایم سوء ظن پیدا كرده ام ولی نمی دانم چرا هر
چه می شنوم به طرفداری از چشمهایم بر می خیزند. به نظرم رسیده حرف هایی هست كه درست
گفته نمی شود. همچنین گویا گوش هایی خوب نمی شنوند. آه ...
">
خدا لعنت كند آنهایی را كه با حیای دختران و زنانِ
ایران بازی كردند. نفرینِ آفریدگارِ لطافت و زیبایی، بر كسانی باد كه برای كسب مطامعِ كثیف و بی مقدار این دنیای فانی،
عفت و پاكیزگیِ یك دختر ایرانی را، ظالمانه و با تحمیق و تمسخر از او ستاندند و بخش
عظیمی از سرمایه های معنوی اش را به یغما بردند.
به نظر تو آیا دارم شعار می دهم؟ نه! صبر كن بقیه
اش مانده.

كدام شعار؟! دیگر زمانی برای شعار دادن باقی نمانده
است. روزی نیست كه دست غارتِ ابتذال و فساد
به سوی گروهی از خواهرانم دراز نشود و عده ای را تا مرز سوختنِ همه سرمایه های معنوی
اش به اسیری نبَرَد. سرمایه ی عفافِ تنی چند از دختران ایران دارد در آتش می سوزد و
گاه زبانه می كشد و تو آن وقت فكر می كنی دارم شعار می دهم؟!
خواهرم!

لحظه ای درنگ كن و مرا ببخش كه روح لطیفت را آرزردم.
من به فدای تو و تمامِ حُسن و مهربانیت. كاش می مُردم و صدای شكستن قلبت را نمی شنیدم.
تو به فرموده ی آقایمان علی -همسر زهرا- (سلام الله علیهما) ریحانه ای. تو گلی، یاسی،
نرگسی، لاله ای، نیلوفری، نسترنی، شقایقی، تو گلِ نازی، تو... .

ای گل ناز! چه شد كه حجاب بر انداختی و در میان نامحرمان
جلوه كردی؟ تو شاید هنوز ندانسته ای چه كرده ای ولی من می دانم. تو ای فرشته! بال های
پروازت را شكسته ای و درمیان هزاران چشمِ خطرساز، فرصت رهیدن را از خود ستانده ای.
در لحظه ای كه بال هایت شكست و چادرت بر زمین
ریخت؛ شیشه ی قلب هایی كه در انتظار پرواز تو
می تپید، شكسـت. شیطان از این فرصتِ بی مثال بهره برد و در مسیر رفتنت چاله ساخت. تا در گاهِ فرو رفتنت در چاه، به زخم هایی
كه بر قلبت خواهد نشست؛ قاه قاه بخندد.
آیا فكر نكردی بی بال شدن تو را از صف فرشته های زمین،
جدا خواهد نمود؟ چرا به این ها فكر نكرده بودی؟
خانه ی عزت و آبرویت را چرا ترك كردی؟ یادم هست حجاب
برایت شده بود یك قلعه. تو آن وقت ها خیلی عزیز بودی، نفوذ ناپذیر بودی. هیچ نگاه آلوده
ای، با اشتیاق و راحتی، نمی توانست جسم و جانت
را نشانه بگیرد و هیچ زبانی نمی توانست در آزردنت در دهان بچرخد. تو اما در معرض فراوانیِ تیرها خلعِ سلاح
شده ای.
خواهرم !!

شیطان در برهنگیِ تو طمع كرده است چرا توجه نمی كنی؟!
به خدا قسم شیطان در برهنگیِ تو طمع كرده، اگر اینطور نبود این همه فساد و گناه، از
برهنگیِ زن منبعث نمی شد. قدرتمندترین سلاح برای یك دختر در مصاف با حمله های ابلیس
و سربازانش، حجاب است. این دشمن بزرگ را با تأسی به فاطمه ی زهرا (سلام الله علیهما)،
ذلیل كن.
راستی نكند حضور شیطان و دشمنی اش را جدی نگرفته ای؟!
قرآن را باز كن و سخن خدای لطیف را در سوره ی «فاطر»
ببین كه می فرماید:
إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ۚ إِنَّمَا يَدْعُو حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِيرِ ﴿٦﴾
«البتّه
شیطان دشمن شماست، پس او را دشمن بدانید او فقط حزبش را به این دعوت مىكند كه اهل
آتش سوزان (جهنّم) باشند! آیه 6 سوره مبارکه فاطر
شاید بگویی از كدام برهنگی حرف می زنی؟ من كه لباس
بر تن می كنم؟!
راست می گویی لباس می پوشی ولیكن به همان مقدار كه
موهایت را نشانِ نامحرمان می دهی، برهنه ای. باور كن این از چیزهایی است كه خدا پوشیده
بودنش را از تو خواسته است. نباید غیر از آنان كه در حریم تواند و با تو محرم اند،
آن را مشاهده كنند. و اما جسمِ تو نیز، نباید مورد اندازه گیری و جلب نظرِ مردان و
پسران نامحرم قرار گیرد. تو در پوشیدنِ لباس های تنگ، برهنه ای.
به صدای قرآن گوش كن كه چه زیبا برای احترام تو سخن
می گوید:
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَّ ۚ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ ۗ وَكَانَ اللَّـهغَفُورًا رَحِيمًا ﴿59)
«اى پیامبر!
به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «جلباب ها [روسرىهاى بلند] خود را بر خویش
فروافكنند، این كار براى اینكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است (و اگر
تا كنون خطا و كوتاهى از آنها سر زده توبه كنند) خداوند همواره آمرزنده رحیم است».
سوره احزاب/ آیه59
*خواهرم بس كن و از برداشتنِ حجاب، دست بردار.*
به سمت خدای تمام زیبائی ها با شتاب برگرد، چرا كه
خدا تو را خیلی دوست دارد و منتظرِ بازگشتِ توست
ماجرای ملاقات امام خمینی با زن مسیحی
زن مسیحی آفریقایی که علت آمدنش به پاریس را دیدار
فقط حضرت امام عنوان میکرد، پس از دیدار در حالی که اشک میریخت، گفت «من احساس میکنم
اشتباه بزرگی کردهام زیرا علاوه بر نشناختن درست مسیح (ع)، پیغمبر بعد از او را هم
نشناختهام، حالا آیتالله خمینی به من نوید و بشارت دادند تا راجع به او مطالعه کنم».
مرضیه حدیدچی
(دباغ) متولد ۱۳۱۸ از جمله زنان مبارز انقلاب اسلامى است که فعالیتها و حرکتهاى
سیاسى خود را از سال ۴۶ آغاز کرد؛ وی در طول مبارزات خود، توسط ساواک دستگیر شد و به
همراه دخترش در زندانهای مخوف رژیم پهلوی شکنجههای سختی را تحمل کرد.
این مبارز انقلاب اسلامی پس از آزادی از زندان به
خارج از ایران رفته و در پاریس نیز به عنوان محافظ، حضرت امام خمینی (ره) را همراهی
میکند. مسئولیتهایی چون فرماندهى سپاه همدان، ۳ دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی
و قائم مقامی جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران علاوه بر مبارزات ایثارگرانه و شجاعانه
در برگهای ذرین دفتر زندگی این بانوی مجاهد به چشم میخورد. در سیو سومین سالگرد
پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بخشی از خاطرات این بانوی مبارز انقلابی با عنوان «لمحاتی
از امام» را که به نقل از خودش در کتاب خاطراتش نقل شده مرور میکنیم.
تمام منش و روش زندگی امام برای ما الگویی تمام بوده
و هست. آنقدر ایشان به مسائل عنایت داشت و همهجانبهنگر بودند که انسان در باورش نمیگنجد.
*امام در برابر اشتباهم سکوت کنید
در پاریس خرید مایحتاج خانه به عهده من بود هر روز
فهرستی از مایحتاج بیت و آنچه که امام لازم داشتند تهیه میکردم و برای خرید میرفتم،
برای این منظور مبلغی به عنوان تنخواهگردان از امام میگرفتم و مبالغ قبلی را هم تسویه
میکردم.
یک بار خدمت امام رسیدم و خواستم حساب هزینه را مشخص
و تصفیه کنم. وقتی عدد و رقم را برای امام جمع زدم، امام پرسیدند «اشتباه نکردید؟»
دوباره شروع به جمع و تفریق کردم و بعد گفتم «نه، درست است» امام سکوت کرد و هیچ نگفت
وقتی برای خرید رفتم، دیدم که مبلغی پول زیاد آوردهام؛ دوباره حساب و کتاب کردم، فهمیدم
که به میزان ۸۱ فرانک اشتباه کردهام و ۹ فرانک را به ۹۰ فرانک محاسبه کردهام؛ به
خدمت امام رفتم و گفتم «حاجآقا! من اشتباه کردم و پول زیاد آوردم!» امام گفتند «من
همان وقت فهمیدم، میخواستم خودتان به موضوع برسید».
در این برخورد امام، ظرافت و درس اخلاقی بزرگی مستتر
بود. اگر ایشان همان ابتدا بر اشتباهم اصرار میورزیدند، احساسی در من به وجود میآمد
که در این خانه به من اعتمادی نیست و به تبع آن دلسرد میشدم. اما وقتی امام با وجود
اطمینان به اشتباهم چنین برخوردی کردند، دریافتم خالصانه و صادقانه است و به برکت همین
نوع برخوردها و به ادعای بسیاری از دوستان من از اعتماد به نفسی برخوردار شدم که همیشه
زبانزد بود.
* نامههای امام را در آشپزخانه باز میکردم
از دیگر کارها در روزهای اول ورودم در بیت امام،
گشودن نامههایی بود که از اقصی نقاط دنیا برای امام میآمد. بخشی از وقت امام صرف
مطالعه این نامهها میشد و حتی به برخی هم پاسخ میدادند. با توجه به حجم گسترده نامهها
و مرسولات احتمال هر نوع خطری میرفت و من بیم داشتم که از این طریق به جان حضرت امام
آسیبی برسد، از این رو ابتدا خود نامهها را در آشپزخانه و با مهارتی که داشتم باز
میکردم و بعد در اختیار امام قرار میدادم تا در صورت خطر احتمالی، آسیبی به ایشان
نرسد.
روزی امام وارد آشپزخانه شدند و مرا در حال گشودن
نامهها دیدند، فرمودند «خواهر طاهره! من راضی نیستم که شما این کار را بکنید!» ابتدا
منظورشان را نفهمیدم فکر کردم که از این کارم ناراحتند و نمیخواهند من نامهها را
ببینم، از اینرو عرض کردم «والله داخل نامهها را نگاه نمیکنم؛ فقط به خاطر مسائل
امنیتی در پاکت را باز میکنم و بعد خدمت میآورم» ایشان گفتند «به این خاطر نمیگویم،
میگویم اگر برای من خطر دارد برای شما هم خطر دارد، حالا چرا شما به خطر بیفتید؟»
عرض کردم «امت و ملتی در انتظار شما هستند» فرمودند «شما هم هشت تا بچه دارید که در
ایران منتظرتان هستند» توضیح دادم که برای این کار آموزشهایی دیدهام و مهارتهایی
دارم که خطر و آسیباش برایم کمتر است و امام گفتند «یک ساعتی بیایید و به من هم آنها
را یاد بدهید».
این برخورد و رفتار امام، نوعی حس همدردی بود، که
بین خود و دیگران فرقی نمیگذاشت و خودشان را همپای آنها و نه بالاتر و برتر میدیدند.
ایشان اندازه جان خودشان برای جان دیگران ارزش قائل بودند.
* دیدار زن مسیحی با امام
در خصوص گفتوگوهای مطبوعاتی و یا حتی تلویزیونی،
حضرت امام بدون اینکه بپرسند خبرنگار آقاست یا خانم، اجازه دیدار میدادند و بنابر
فتوای ایشان نیازی نبود که زنان دیگر را امر به حجاب کنیم. روزی خانمی سیه چهره به
نوفل لوشاتو آمد او اصرار داشت که امام را امروز ببیند و بر روی خواستهاش خیلی پافشاری
میکرد و سرانجام توانست به دیدار امام برود.
امام از
مترجم پرسیده بود که «این خانم کیست و از کجا آمده و چرا اصرار دارد که همین امروز
مرا ببیند» آن خانم گفته بود که «من خودم را از آفریقا به اینجا رساندهام، بعد از
مطالعه سرگذشت شما، هر چه مثل النگو و گوشواره نقره و لباس اضافی داشتم فروختم و پولی
فراهم کردم، تا بتوانم بلیت رفت و برگشتم را تهیه کنم و به دیدار شما بیایم؛ اگر میخواستم
امروز به من وقت ملاقات بدهند، برای این نبود که فکر کنید گدایم؛ من خانه و زندگی و
شوهر دارم، ولی برای این سفر فقط بلیت رفت و برگشت گرفتهام و هزینه اقامت یک شب در
اینجا را ندارم، بنابراین باید هر چه زودتر به پاریس برگردم تا با پرواز برگشت [امشب]
به کشورم بازگردم. قصدم از آمدن تنها دیدن شما بود، میپنداشتم که دیدن شما مثل حضرت
مسیح (ع) است، همیشه در ذهنم به این میاندیشیدم که اگر من در دوران حضرت مسیح (ع)
بودم و او را میدیدم چه میکردم، حالا فهمیدم شما برای دین کار میکنید از اینکه توانستم
شما را از نزدیک ببینم، خوشحالم».
حضرت امام چند جمله از حضرت مسیح (ع) و چند جمله از
اسلام برای او گفتند، سپس به حاج احمدآقا گفتند که چند دلاری به آن زن بدهند تا اگر
از پرواز عقب ماند، خرج برگشت داشته باشد.
وقتی این خانم سیاهپوست از اتاق
بیرون آمد، به پهنای صورتش اشک میریخت. از مترجم علت گریهاش را پرسیدم، مترجم پس
از آن پرسش و پاسخی، گفت «این خانم میگوید من احساس میکنم اشتباه بزرگی کردهام زیرا
علاوه بر نشناختن درست مسیح (ع)، پیغمبر بعد از او را هم نشناختهام، حالا آیتالله
خمینی به من نوید و بشارت دادند تا راجع به او مطالعه کنم. اکنون احساس میکنم که عشق
و علاقهای به این پیامبر ـ حضرت محمد (ص) ـ پیدا کردهام و او مرا به جاهای خیلی خوبی
خواهد رساند